بهترین داستانها و اس م س های خنداره و عاشقونه
برچسب:
نویسنده: مرتضی
برچسب:
نویسنده: مرتضی
l
برچسب:
نویسنده: مرتضی
روز جمعه 31 ادیبهشت 1389 ساعت 6:00 صبح راننده آمد دنبال من. عقب ماشین یک دختر خانمی نشسته بود و بابام می خواست منو جلو سوار کننه که راننده گفت که نفر بعدی نمی تواند عقب بنشیند و لذا عقب نشستم. بعد معلوم شد که این حرفش دروغ بود و اصلا در رفت و برگشت کسی را جلو سوار نکرد. لذا در طول رفت و برگشت به کاشان من بودم و مشکلی بنام دخترخانم پرحرف که با دیگر دختر کنار دستی اش سرم را خوردن.
در همین ابتدای سفر در سر پل اکباتان ماشین ما به آیینه یک پراید مالید و با سرعت به مسیر خود ادامه داد. اونقدر راننده ما عجله داشت که انگار سرآورده بود.
وقتی در استراحتگاه ابتدای جاده قم به ما صبحانه دادن من نتوانستم بخورم چون کسی نبود که بهم صبحانه بده و البته راننده هم گفته بود که در ماشین هیچ کس حق خوردن ندارد.
رفتیم قمصر در باغ گلاب گیری که من نتوانستم گلاب گیری را ببینم. بعد بعد بسمت کاشان حرکت کردیم و من خسته و عصبانی از این روز که به یک مدرسه برای صرف ناهار رفتیم. غذا را روی پایم گذاشتند اما کسی نبود که به من غذا بدهد. دنبال کسی بودم که اینکار را بکند که یکی از خانمها زحمت این کار را کشید. ساعت 3:35 بعد از ظهر به طرف ابیانه حرکت کردیم و ساعت 5:30 رسیدیم.
در ابیانه یک امامزاه بود که بچه ها گفتن که حتما باید بریم حاجتمان را ازش بگیریم. من و دوست شهرام مبصر که نگران تاخیر بیش از حد بود رفتیم به دنبال بچه ها که زودتر برشان گردانیم و (به شوخی بهشون گفتیم که این امامزاده حاجت نمیده بلکه کور میکنه. در این حال من خیلی تشنه بودم که دوستم گفت که بریم ماء الشعیر بخوریم. چه عجب یکی بود که من ازش درخواست کمک کنم. بعد به راهمان ادامه دادیم در راه دیوارهای بلند قرمز زنگ و دربهای قدیمی منازل بسیار زیبا بود. بالاخره به امامزاده رسیدیم و دیدیم که بچه ها رفتن توی امامزاده و حرف های ما هم فایده ای نداشت. قرار بود که ساعت 6:00 به سمت تهران حرکت کنیم که عملا ساعت 6:40 حرکت کردیم.
در جاده قم باز راننده ما احساس خلبانی اش گل کرد و یادش رفت که ون قراضه را رانندگی میکند و سرعت بیش از حد مجاز او (حدود 140 کیلومتر در ساعت) باعث شد بزنیم به یک پراید که مقصر صد البته راننده ما بود. جلوی عوارضی قم سرنشینان پراید امدند سراغ راننده ما و با ضربه زدن به شیشه و باز کردن درب راننده، او را از ماشین کشیدند بیرون و حسابی زدند. ما با مشاهده این وضع از ترس داشتیم زهر ترک میشدیم. تا اینکه ماشین را بردند جلوی پلیس عوارضی. یکی از مامورین پلیس راه امد پیش ما و بدون هیچگونه دلداری فقط گفت این ماشین توقیف است و برای شما تاکسی میگیریم که برساندتان به منازلتان. آنجا که فهمیدیم برخلاف تبلیغات نیروی انتظامی که به در و دیوار نوشتن، پلیس دوست ما نیست. بالاخره بعد از یکساعت و نیم معطلی راننده دیگری از همسفر هایمان به کمک ما آمد و وساطت کرد تا ماشین را آزاد کردند و ما نزدیک ساعت 2:00 صبح یود که به تهران رسیدیم. آقای راننده در پایان سفر با پر رویی و وقاحت تمام به ما تاکید کرد که در مورد این قضایا با کسی صحبت نکنیم. رو رو برم به سنگ پای قزوین گفته زکی.
هرچند در کل سفر بارها خودم را لعنت کردم که چرا به این سفر امدم ولی این تجربه تلخ شاید برایم درسهایی ارزشمند نیز داشت. در عین حال باید بگم که با کمی تدبیر مدیریتی میشد جلوی این گونه وقایع را گرفت تا حال ما اینقدر گرفته نشود. علی ایحال از زحمات همه برنامه ریزان و مجریان خصوصا اقا شهرام مبصر تشکر میکنم. یا علی
برچسب:
نویسنده: مرتضی
براي مشاهده روي لينك زير كليك كنيد
برچسب:
نویسنده: مرتضی
برچسب:
نویسنده: مرتضی
عقل ما مردها در شناخت زنان به جایی قد نمی ده!
برچسب:
نویسنده: مرتضی
برچسب:
نویسنده: مرتضی
دو همسايه، يكی مسلمان و ديگری مسيحي، گاهی با هم درباره ي اسلام سخن می گفتند. مسلمان كه مرد دينداري بود آن قدر از اسلام تعريف كرد كه همسايه مسيحي اسلام آورد.
شب فرا رسيد ، هنگام سحر بود كه تازه مسلمان ديد در خانه اش را می كوبند ، پرسيد: كيستی ؟
- همسايه مسلمانت هستم.
- در اين نيمه شب چه كار داری؟
- زود وضو بگير و جامه ات را بپوش كه برای نماز به مسجد برويم.
تازه مسلمان برای اولين بار در عمر خويش وضو گرفت، و به دنبال رفيق مسلمانش روانه مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خيلی باقی بود. آن قدر نماز خواندند تا زمان نماز صبح رسيد. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا شدند تا هوا كاملا روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد كه به منزلش برود ، رفيقش گفت : كجا می روی ؟
- می خواهم به خانه ام برگردم ، نماز صبح را كه خوانديم ديگر كاری نداريم .
- كمی صبر كن و تعقيب نماز را بخوان تا خورشيد بالا بيايد.
- بسيار خوب.
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا گفت تا خورشيد دميد. برخاست برود، رفيق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت: فعلا قرآن بخوان تا خورشيد بالا بيايد، و من توصيه می كنم كه امروز نيت روزه كني ، نمی دانی روزه چقدر ثواب دارد؟
كم كم نزديك ظهر شد. گفت : صبر كن چيزی به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان. نماز ظهر خوانده شد. گفت : صبر كن نماز عصر را هم در وقت فضيلتش بخوانيم. بعد از نماز عصر گفت: چيزی از روز نمانده و او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسيد. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حركت كرد كه برود افطار كند. رفيق مسلمانش گفت: يك نماز بيشتر باقی نمانده، صبر كن تا وقت فضيلت آن هم برسد، نماز عشاء هم خوانده شد. تازه مسلمان حركت كرد و رفت.
شب دوم هنگام سحر بود كه باز صدای در را شنيد كه می كوبند، پرسيد:كيست ؟
- همسايه مسلمانت هستم ، زودوضو بگير و جامه ات را بپوش كه به اتفاق هم به مسجد برويم .
- من همان ديشب كه از مسجد برگشتم ، از اين دين استعفا كردم. برو يك آدم بيكارتری پيدا كن كه كاری نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من بايد دنبال كار و زندگي بروم.
* * *
امام صادق پس از اينكه اين حكايت را برای ياران خود نقل كردند، فرمودند : به اين ترتيب ، آن مرد مسلمان سختگير، كسي را كه وارد اسلام كرده بود خودش از اسلام بيرون كرد . بنابراين مراقب باشيد بر مردم سخت نگيريد و طاقت و توانايی آنان را در نظر بگيريد تا مردم از دين فراری نشوند.
برچسب:
نویسنده: مرتضی
برای دانلود کردن راست کلیک کنید سیو از را بزنید
برچسب:
نویسنده: مرتضی
عوض کردن پسورد در جی میل
برای عوض کردن پسورد در جی میل کافیست که:
1- روی گوشه سمت راست بالا ، روی Setting کلیک کنید .
2- در صفحه Setting باز شده روی tab ها روی Accounts کلیک کنید .
3- حال در پایین صفحه روی Google Account settings کلیک کنید تا صفحه جدیدی باز شود .
4- حال در صفحه جدید در سمت چپ بالای صفحه روی Change password کلیک کنید .
5- حال برای تغییر پسورد ، دو راه دارید : می توانید پسورد کنونی را تغییر داده و یا جواب سوال امنیتی ِ که قبلا خودتان گذاشته اید را بدهید . ( برای تغییر سوال امنیتی کافیست در صفحه قبل بر روی آن کلیک کنید )
6- بعد از زدن Current password و یا جواب سوال امنیتی پسورد جدید خود را دو بار وارد کرده و save را می زنید .
7- حال پسورد شما تغییر یافته است.
برچسب:
نویسنده: مرتضی
عقل ما مردها در شناخت زنان به جایی قد نمی ده!
برچسب:
نویسنده: مرتضی