امشب نيز مثل شبهای گذشته اسمان پر ستاره است نشسته ام كنا پنجره ي منزلمان ولي اين بار به فكر فرو رفته ام با خود فكر انتهاي زندگي را ميكنم با خود مي گويم چه سرنوشتي است ميان اول و انتهاي زندگي ايا مي شود انسان از همان اول انتهاي زندگي را مشاهده كند ايا انسان مي تواند ببيند كه چه چيزهايي در بين راه است اما خير چون اگر ميدانست كه خلقتش براي چيست هيچ گاه معرفت را زير پا نمي گذاشت اگر ميدانست افريده شدن دل براي چيست هيچ گاه شكسته شدنش را ناديده نمي گرفت اگر ميدانست دوست داشتن براي چيست هيچ گاه بي وفايي نمي كرد اما چه بگويم حرف هايي را كه از روح مي گذرد تا به مرام برسد اما در بين راه شكسته مي شود خدايا كجاست ان پاكي هاي بي انتها كجاست ان حرف هاي را كه هزاران انسان را بيدار ميكند كجاست اشخاصي كه مي توانستند ببينند ناديدني ها را خدايا بفهمان به ما كه كجا مي توانيم حرف ها را بازگو كنيم هر كجا خواستم كلامي بگويم گفتند بس است مي گوييم هنوز اولش است اما انها اخرش را به ميان اوردند خواستيم بگوييم به درد عشق گرفتاريم گفتند حرف نزن گفتيم شكسته است دل هاي بي ريايمان گفتند خدا را شكر تا اينكه توانستم نگاهم را با نگاهت نزديك سازم انگار فرشته نجات برايم بودي گفتم اي هستي بي انتهاي من تو گوش كن دردهاي دل شكسته مرا تو بمان تا با ديدن تو ارام بگيرم چه قدر نگاهت ارام بخش بود چقدر كلامت شيرين بود چقدر شيرين بود در كنار توبودن گفتم با ديدنت دنيا برايم دلنشين شده است خواستم كلامي بگويم از معرفت بي انتهايت از لطافت چشمان پر نورت از سنگيني حرف هاي با صفايت از صداقت و پاكي دل پرمهرت اما نتوانستم زيرا تقدير اين بود كه تو نيز كلامي از حرف نزن را برايم بگويي و مرا بازگرداني به جاي اول و من باز به خيال فرو رفتم هزاران ستاره را در خيالم تجسم كردم و در تك تك انها نشستم و شروع به گريه كردم .