بهترین داستانها و اس م س های خنداره و عاشقونه
می بینی
شاید اینها همراه یک دست لباس... برایت عالمی باشد
آیا هرگز فکر کرده ای روزی بزرگ میشوی و سوار بر یک ماشین - از هر نوعی- در خیابان ها پایت را بر روی پدال گاز فشار دهی و خودت را سرور تمام سواره ها و پیاده ها بدانی...
آیا کنون فرصت کرده ای فکر کنی که سه هزار میلیارد چند تا صفر دارد ...
و
تو
کجای این صفرها
بر
روی کدام صفر ایستاده ای....
من تو را میشناسم
آشنا تر از هر آشنایی
تنت بوی شیرین ساده گی را می دهد
و دنیایت
رنگ زیبایی پاکی
مرا در دنیایت راه بده
که گریزان از سیاهی این نکبت ها هستم
تو را میشناسم
تو نیز مرا بشناس
برچسب:
نویسنده: مرتضی