خرید بک لینک

شایددوستان عزیزم با خواندن این مطلب به من خرده بگیرند که این چه ربطی به حال و هواییوبلاگ تو داره ... !!!

ولیباور کنید بعد از خواندن این مطلب در خبرگزاری نصر نیوز نتوانستم ساده از کنار آنبگذرم ...

تصمیمگرفتم این مطلب را در وبلاگ جهت خواندن دوستانم قرار دهم تا واقعیت برخی حرفها کهفکر می کنیم افسانه ای بیش نیست برایمان روشن شود

بهنظر من اگر کسی بگوید پول چرک کف دست است و از این حرفها...

من این ضرب المثل یادم می افتد که، .... دهنش به گوشت نمی رسید می گفت پیف پیف

پولمهمترین عنصر در زندگی امروزی است

(لطفاموضع گیری نکید و مدرن بازی در نیاورید کهنه من قبول ندارم و پول در مرحله چندم زندگی قرار دارد

نهجانم پول...

همینپول خودمان اگر نبود جنابعالی از کجا مسکن خریداری کرده یا اجاره یا رهن - بستگیبه خودتان دارد- اتاقی مهیا کرده ، کامپیوتر ببخشید رایانه خریداری کرده، ADSL خریداری کرده ، غدا خورده و با شکم سیر، - والبته یک لباس مناسب- افتخار میدادید که وبلاگ من را بخوانید...

بههر حال من سر حرفم هستم و در نوع خرج کردنپول و اینکه با پول می شود به خودسازی رسید و ثروت هم می تواند مقدمه ای از خداشناسی و نوعدوستی باشد هم موافقم

ماعادت داریم – البته در فیلم ها زیاد دیده ایم و این هم از برکات ... است ( دوستندارم وارد سیاست شوم) - که پولدارها آدمهای مغرور، خود پسند و – با عرض پوزش ازدوستان پولدار- بدی هستند و همیشه حق با فقرا و بی پول ها است و فقط بی پول ها بهبهشت می روند و خداوند پولدارها را دوست ندارد

ولیآقای عظیم زاده نشان داد و ثابت کرد که نه...

پولدارها هم به بهشت می روند و خدا آنها را دوستدارد و آنها وسیله ای هستند برای نوع دوستی و کمک به هم نوع

بااجازه از دوستانم در خبرگزاری وزین نصر نیوز که زحمت مصاحبه را کشیده اند:

....................................................................................................

احدعظیم زاده و سرنوشت اش

مولتیمیلیارد ایرانی از زندگی اش می گوید

نصرنیوز: من احد عظيمزاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم.هفت ساله بودم كه پدرم را از دستدادم و يتيم شدم.امكانات ماليمان اجازه نميدادبه مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشتدار قالي بنشينم و قاليبافي كنم

تا 13 سالگي روزها قالي ميبافتمو شبها درس ميخواندم. چارهاي نبود، وسع مالي ما جز اين اجازه نميداد.

خاكخوردم و زحمت بسيار كشيدم. در سال 2بار بيشتر نميتوانستيم برنج بخوريم. يك بارروز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبهسوري. آرزو داشتم يا خلبان شوم يا پولدارو براي رسيدن به اين آرزوها بسيار زحمت كشيدم.

كارمرا با به دوش كشيدن پشتي و قاليهاي كوچك و بردن آن از اسفنجان يا اسكو براي فروشآغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آنها يك يا دو تومان (نه هزار يا 2هزارتومان) سود ميكردم. پنج سال اينچنين سخت كار كردم. بسيار دشوار بود. اما پشتكار واعتقاد به هدف با توكل به خدا تحمل سختيها را آسان ميكرد. در 18 سالگي توانستم20 هزار تومان پسانداز كنم، اما فشارها همچنان ادامه داشت تا اينكه مجبور به تركتحصيل شدم.

غصهيتيمي چون باري سنگين به دوشم بود. (بغض ميكند) يتيم هيچكس را ندارد. كارمند،كارگر، بانكي، كاسب و هركس ديگري شب كه به خانهاش ميرود دستي به سر و روي بچهاشميكشد. اما يتيم اين محبت بزرگ را ندارد. شبها، شبهاي جمعه پاهايش را در بغل ميگيردو به انتظار مينشيند. در انتظار آن كس كه دستي به سرش بكشد...

دراين فكر بودم كه سرمايهام را افزايش بدهم تا بتوانم كاري بكنم. ميخواستم يككارگاه فرشبافي راه بيندازم. سراغ پسرعموي پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرضكردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم. سرمايهام شد 100 هزار تومان يعني بهاندازه يك تراول صد توماني امروزي.

وقتياين پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم. چه ايده جديدي داشته باشم؟ ماههافكر كردم. آن روزها چون انقلاب پيروز شده بود تا 2 سال به هيچ ايراني پاسپورت نميدادند.در اين مدت فكر كردم و فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه با صادرات كارم را شروعكنم.

اماهيچ اطلاعاتي نداشتم. شنيده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ويزا گرفتم و بههامبورگ رفتم و در يك مسافرخانه يا پانسيون مستقر شدم. به سالنها و انبارهاي فرشآنجا سرزدم و با سليقهها آشنا شدم. آنجا به من گفتند ثروتمندان براي خريد فرش بهسوئيس ميروند. ويزاي 15 روزه سوئيس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبانهم نميدانستم. در يك هتل با تاجري آشنا شدم و او ايده اصلي را به من داد: فرش گردبباف. در آن دوران در ايران فرش گرد بافته نميشد وكيفيت توليد فرش و رنگبنديهاهم مناسب نبود. چاي و قهوهام را خوردم و همان روز به ايران برگشتم.

بهده خودمان آمدم و ساختماني اجاره كردم. دستگاه خريدم، با 10 درصد نقد و بقيهاقساط. ابريشم هم قسطي خريدم. انسان بايد ريسكپذير باشد و من هم ريسك كردم. بادست خالي و از هيچ.

شروعبه بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بيرون آمد سر و كله تاجران آلماني پيدا شد وآنان به اسفنجان آمدند. باور ميكنيد يا نه؟ در اولين معامله 6.5 ميليون تومان نقدپرداختند و شش ميليون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هيجان نخوابيدم. احساس آنشب را خوب به خاطر دارم. سرمايه 100 هزار توماني من كه 80 هزار تومانش قرض بود دركارخانه اجارهاي اينچنين سودي نصيب من كرده بود، در اولين قدم... كسب وكارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ايتاليا، سوئيس، انگليس، بلژيك و ديگركشورها آغاز كردم.

بسيارسفر كردم و ايدههاي جديد دادم. از موزههاي فرش كشورها بازديد ميكردم و از طرحهااقتباس يا از آنها عكس ميگرفتم و با الهام از آنها و تلفيق طرحها، ايدههاي نوبيرون ميدادم. در اين مدت سليقه مشتريان را شناختم.

اصولكار خودم را پيدا كردم. من شريك ندارم. هيچگاه نداشتهام و نخواهم داشت. اگر شريكخوب بود، خدا براي خودش شريك ميگذاشت.

اصلديگر من احترام به مشتري است، هر كه ميخواهد باشد. پيش مشتري مثل سربازي كه جلويتيمسار خبردار ميايستد، با احترام ميايستم. اتكاي خودم اول به خدا و دوم به ايدهو تفكر و پشتكار و ريسكپذيري خودم است. بسيار ريسك ميكنم،بسيار.

كميبعد در بازديد از هتلهاي معروف جهان تصميم گرفتم وارد كار ساخت بزرگترين پروژههتل كشور شوم. تاكنون 180 ميليارد تومان در اين پروژه سرمايهگذاري كردهام. تماممصالح اين پروژه خارجي و بهترين است.

سنگبرزيل، شيشه بلژيك، دستگيره در انگليس و تاسيسات آلماني است. كابين چهار آسانسورنيز از طلاي 18 عيار است. اين هتل 340 واحد مسكوني در 25 طبقه، هفت طبقه سالنورزشي، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روي درياچه، 10 هزار متر شهر آبي، 70 هزار متر زمينآمفيتئاتر، 90 هزار متر زمين گلف و 2 باند هليكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازياين پروژه با فرانسويها 9 ميليون دلار است. اين پروژه آبروي كشور است و من باافتخار روي آن سرمايهگذاري كردهام. من ايران را دوست دارم. برويد بگرديد حتي يكدلار و ريال در خارج كشور ندارم و سرمايهگذاري يا ذخيره نكردهام....
ميپرسيد چه احساسي نسبت به پول دارم؟ پول ديگر مرا ارضا نميكند. هدف منكارآفريني است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقيم كار ميكنند.

من2 بار برنده تنديس الماس بزرگترين بيزينسمن جهان شدم و بزرگترين صادركننده فرشكشور هستم. اما ميدانيد بزرگترين افتخار من چيست؟

يتيمنوازي.

افتخارميكنم 2 سال خير نمونه كشور شدم. افتخار ميكنم جزو 100 كارآفرين برتر كشور هستم.دوست دارم اشتغالزايي كنم. دوست دارم سفره مرتضي علي باز كنم، معتقدم خدا من راوسيله قرار داده است. هماكنون 1070 بچه يتيم را زير پوشش دارم و با خودم پيمانبستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آنها اضافه كنم. وصيت كردهام وقتي مردم تا 10سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه يتيم اضافه شود و مخارج همه يتيمها را از محلارثم بپردازند.
بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لياقت داشتند، راه من را ادامه ميدهند. سفره كهمياندازيم براي يتيمها و ميآيند و غذا ميخورند، كيف ميكنم. گريه ميكنم و حالميكنم.

دريك مراسمي بچهها دورم جمع شده بودند و هر كس چيزي ميخواست. در اين ميان دختربچهايبه من نزديك شد و به جاي آن كه چيزي بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجوربه دلم نشست. خواستم فردا بيايند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روي پايمنشست و بابايي صدايم كرد. من به هر دخترم 50 ميليون تومان جهاز دادم و مقرر كردمبه اين يكي 100 ميليون تومان جهاز بدهند. اين دست خداست كه مهر اين دختر را به دلمن انداخت.

يتيميسخت است. بهترين ساعات عمر من زماني است كه در خدمت يتيمان هستم.

پولرا براي چه ميخواهيم؟ خدا به ما داده و ما هم بايد به بقيه بدهيم.

ماوسيله هستيم. بايد بخشيد و بيمنت و زياد بخشيد. اين توصيه من به همكارانم است. مناز زير صفر شروع كردم. توصيه من به جوانان اين است كه منطقي فكر كنند. اينگونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاك خوردم و رنج كشيدم و آثار اين رنجهنوز در من هست. اميدشان به خدا و فكر و بازوي خودشان باشد. درستكار باشند و تلاشو تلاش و تلاش كنند. اين فرمول من است...

برچسب: نویسنده: مرتضی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1391 ساعت: 11:22

صفحه بندی